دینامیسم خیزشها و تعلیق کنش جمعی در ایران
مقدمه
بحث درباره چرایی عدم تداوم یا فقدان قیامهای خیابانی نفی مبارزه و نفی تشکیلات وسازماندهی و تبلیغات تهوع آورو گوش آزار اینترنتی در ایران و در خارج، غالباً با تحلیلهای سطحی، جانبدارانه، رژیم پسند، نا سازگار با تاریخ مبارزات و غیر علمی تکرار شده است. این نوشتار برآن است که این پرسش را در چارچوبی علمی، فرازمانی و با استمرار تاریخی مورد بررسی قرار دهد. نقطه عزیمت تحلیل حاضر بر دو محور مهم و اساسی استوار است :
الف، ساختار هزارسالهٔ فقه شیعی در ایران که از رهگذر آن «ولایت مطلقه فقیه» که نه یک سنت حقوقی، بلکه ساختاری است با انباشت تدریجیِ جعل، روایت سازی و تثبیت نهادهای خشونتمحور و دستگاهی برای بر قراری حکومتی که مبتنی است بر استبداد و ستمگری، دستگاهی که برای تولید اطاعت و انقیاد جمعی، سرکوب ساخته شده است
ب، نسل جوان سازش ناپذیری که از دهه ۱۳۶۰ تا امروز با وجود خشونتهایی غیر قابل تحمل، همواره در برابر حاکمیت خونریزایستاده و مقاومت می کند. نیرویی که در برابر ولایت فقیه هر گز تسلیم نشده و با پرداخت هزینههایی کلان، با از دست دادن همه چیز خود، جانهای جمعی اما پیوسته ایستاده تا حقوق از دست رفته خود را مطالبه کند.
ساختار ولایت مطلقه فقیه نه بر مبنای حقوق ذانی انسان که بر مبنای تئوری نوظهور ولایت مطلقه فقیه خمینی بعنوان یک تئوری قدرت (زور) ساخته شد. خمینی با پافشاری و دهها سال سرکوب برای پیاده کردن این تفکر در ایران و در سطح منطقه، آیا خیانتی به نوع انسان و بشریت نکرد؟
خمینی با اعدامها و جنایات فوق تصوری که در دوره کوتاه حکومتش مرتکب شد، تلاش کرد تأًویل و تفسیر خود را بر ولایت مظلقه فقیه بر بخشی از جامعه ایرانی تحمیل کند، تئوری هدفمندی که به روشنی بیانگر سر به نیست کردن هر تفکری بر خلاف تفکر خودش بود، تئوری یا بلیه مخّرِبی که عنوان ولایت مطلقه فقیه داشت ولی در عمل کُشت و کشتار بود و حاصلی جز نسل کشی و جنایت بر علیه بشریت مفهوم دیگری نداشت. ساختاری که طی دوران با افزودن لایههای جعل روایات و تفاسیر، و بر ایدئولوژی قدرت تبیین و تقویت شده است؛ این دستگاه در جمهوری اسلامی، با تلفیق فقه در دستگاه رسمی دولتی، به ابزار سازمانیافته حکومتی برای :
کنترل بدنها (حجاب، حدود، قصاص)
کنترل ذهن و اندیشه ها (تبلیغات، نهادهای مذهبی، رسانههای حکومتی)
ایجاد ترس و خشونت (سپاه، بسیج، دادگاه ویژه، احکام اعدام)
و … تبدیل شده است.
در ابتدای حاکمیت خمینی، تظاهرات زنان در اسفند 57 علیه حجاب ماندنی شد. هنوز از آن روز یاد می شود اما رفته رفته خط خمینی غلبه کرد و حجاب اجباری شد و وقوع جنگ به فشارها کمک کرد. سازمانهای مجاهدین خلق و چریکهای فدایی نیز در سال 58 مجال پیدا کردند چندین میتینگ پر جمعیت در اماکنی مانند دانشگاه تهران یا خزانه برگزار کنند. در واقع آخرین میتینگ پر جمعیت مجاهدین که مجوز از وزارت کشور نیز داشت میتینگ امجدیه بود که به زد و خورد منتهی شد. در نیمه دوم سال 59 نهضت آزادی در ورزشگاه امجدیه یک میتینگ برگزار کرد که خالی از حاشیه نبود. در 14 اسفند 59 نیز در سالگرد درگذشت دکتر محمد مصدق در دانشگاه تهران شاهد حضور بی نظیر مردم برای سخنرانی ابو الحسن بنی صدر بودیم که چقدر عوامل کمیته و بسیج و حزب جمهوری و اوباش حکومتی آمدند و عرصه را کاملا تنگ کردند. در اردیبهشت سال 1360 مجاهدین خلق تظاهرات بزرگی در مرکز شهرتهران برگزار کردند که دوباره اوباش و چماقداران ریختند و غائله ای را براه انداختند. روز 25 خرداد 60 نیز ماندگار شد چون جبهه ملی از مردم دعوت کرد به میدان فردوسی بیایند و علیه لایحه قصاص تظاهرات کنند. آن روز هم عده ای را کشتند که نام تقریبا تمام آنها نا شناس باقی مانده است. پس از کنار گذاشتن بنی صدر فضای اختناق شدت گرفت اما راهپیمایی طرفدراران مجاهدین خلق با شعار «مرگ بر خمینی» در 5 مهر ماه سال 60 یک نقطه ی عطفی از خود باقی گذاشت، چون یک تاکتیک و مانور قدرت بود. چرا؟ به این دلیل که در واقع سرکوب خونین و رسمی مجاهدین دقیقا از همان خرداد شروع شده بود. در همان تابستان هزاران نفر اعدام شده بودند و ناگهان تظاهرات 5 مهر در تهران رژیم را شوکه کرد. این را هم اضافه کنیم که در بهمن 60 گروه جوان و کمونیست « سربداران» توانستند ساعاتی شهر آمل را آزاد کنند و این یک نقطۀ عطف دیگر بود با این حال بطور وحشیانه ای تقریبا همه را کشتند. البته ، تعداد اندکی توانستند جان سالم بدر برده و از کشور فرار کنند.
جمهوری اسلامی با ابزارهای مدرن امنیتی، تبلیغاتی و حقوقی پیوند خورد و به سامانهای تمامعیار برای دستگاه تولید اطاعت تبدیل شد، این دستگاه از همان آغاز انقلاب ۱۳۵۷، در تلاش برای یکدست سازی جامعه و سرکوب نیروهای مستقل بود: از اعتراضات زنان در اسفند ۵۷ تا حذف سازمانهای سیاسی دهه ۶۰ و نهایتاً کشتار زندانیان در تابستان ۱۳۶۷، قتلعام ۶۷ نقطه اوج تلاش فقه حکومتی برای حذف نیروهای امکانساز مقاومت بود. این کشتار ها نه برخوردی قضایی، بلکه تلاشی برای پاک سازی نسل، نسلی«خطرناک» بود؛ نسلی که اگر آزاد میشد، به تهدید دائمی برای ولایت فقیه تبدیل میگردید.
پویایی مقاومت: نسلهای جوان و خیابانی به مثابه صحنهٔ تقابل با ولایت فقیه از دهه ۶۰ و ۷۰ و از خفقان تا ۱۸ تیر، بازخوانی اعتراضات بزرگ دهههای نخست جمهوری اسلامی نشان میدهد که نسلهای دهه ۳۰، ۴۰ و ۵۰ خورشیدی موتور اصلی مقاومت بودند. از تظاهرات زنان تا راهپیماییهای ۵ مهر ۶۰ و قیام آمل، همگی نمونههایی از تلاش برای توقف ولایت فقیه بودند.
حادثه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ نقطه عطف دیگری بود؛ نخستین چالش جدی علیه خامنهای. اما فقدان حمایت اجتماعی گسترده، سازش نهادهای رسمی دانشجویی و پراکندگی نیروها سبب شد جنبش مهار شود.
خیانت سیاسی و فرصت ازدسترفته، جنبش سبز محصول شکاف درون قدرت بود، اما جوانان دلیرانه تا مرز سقوط نظام پیش رفتند. حصر موسوی و کروبی، در لحظهای که خیابان قدرت را به دست گرفته بود، نقطه شکست این جنبش بود. این ظرفیت سقوط و شکست سیاسی جنبش سبز نشان داد که جامعه پتانسیل تغییر ساختاری داشت؛ اما انفعال و عقب نشینی رهبران جنبش (موسوی و کروبی) در لحظهای که خیابان قدرت را در دست داشت، مسیر تحول را مسدود کرد.
این شکست، نه شکست مردم، بلکه شکست میانجی گری سیاسی بود که بپایان اسطوره إصلاحات در اعتراضات ۹۶ و به ویژه آبان ۹۸، مردم تمام جناحهای حکومتی را رد کردند و مستقیماً ساختار فقهی را هدف گرفتند. کشتار آبان با آماری بسیار فراتر از ارقام رسمی نشان داد که حکومت حاضر است برای بقای ولایت فقیه خود، قتلعام وسیعی انجام دهد.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» و تولد نسل بیپروا : قتل مهسا امینی شکافی عمیق ایجاد کرد؛ شکافی که خاستگاه آن نه سیاست، بلکه «حق زندگی» بود. در این خیزش، نسل Z ایران بیواسطه ترین، شجاع ترین و آینده سازترین نسل چهار دهه اخیر ظاهر شد. این نسل با دفاع فعال، مقابله فیزیکی با نیروهای سرکوب و بیاعتنایی به ترس نشان داد که دیگر هیچ روایت فقهی مشروعیت ندارد.
جامعه ایران که حالا دوباره جوان شده و نسل دیگری به سن 20 تا 30 رسیده بود، یک چیز بیشترنمی خواست : «زندگی کردن» که در محتوا بدون آزادی متصور نیست ،همچنین در حالیکه مردم هم در فشار اقتصادی بودند و به سختی زندگی می کردند، گران کردن بنزین یک انفجار بزرگ بر پا کرد و مردم را روانه خیابان برای اعتراض به کلیت حاکمیت کرد اما به امر ولی فقیه ( خامنه ای ) با سرکوب گسترده بسیاری را کشتند که آمار دقیقی هم در دسترس نیست، خیلی ها آمار رویتر که 1500، نفر کشته اعلام کرد را قبول کردند در حالی که در بر آوردهای بعدی گفته می شود، نزدیک به 5 هزار نفر را کشتند و هزاران نفر را روانه زندانها کردند.
همین انگیزه قوی «زندگی کردن» بود که در شهریور سال 1401 پس از کشتن مهسا امینی ایران با جنبش «زن ،زندگی، آزادی» روبرو شد. پرونده خاتمی و موسوی دیگر بسته شد. حالا بدون ترس یک نسل شجاع وارد خیابانها شدند و چندین مامور سرکوب را کشتند یا بسختی مضروب کردند.
به امروز برگردیم. اگر از دوران خمینی شروع کردیم به این دلیل بود که روند سیاسی چند نسل در داخل ایران را تبیین کنیم. با توجه به محدودیت گسترده و سرکوبهائی که توسط حکومت ولی فقیه اعمال شده است، امروز «آرمان سیاسی» وجود ندارد. کسی به فکر «اصلاحات» نیست. نسل جوان امروز هم چنان «زندگی» می خواهند. پس حالا بهتر می توانیم درک کنیم که راز بیرون نیامدن مردم و عدم قیام در خیابانها چیست؟ مردم می دانند که تاکتیک مبارزه بدون خشونت و بدون هرگونه وسایل دفاعی و بدون حمایت خارجی و رهبری مناسب به یک نتیجه منتهی می شود : حکومت چند تیربار وسط خیابان ها می گذارد و همه را به رگبار می بندد.
اگر به این پرسش بپردازیم که چرا امروز خیابان خاموش است؟ به این پاسخ می رسیم که :
با تحلیل ساختاری، تعلیق خیزشهای سراسری امروز نه معلول بیتفاوتی مردم، بلکه نتیجه فهمی عقلانی از هزینه و فایده است، عوامل سرکوب سازمانیافته حکومت با خشونتی جنون آمیز بجان ملت افتاده اند، وضعیت جنگی ومعیشتی غیرقابل توصیف کشور، فقدان حمایت لازم از سوی جامعه جهانی، نبود ساختارهای دفاعی و تشکیلاتی و … همه شرایطی را بوجود آورده که به ظاهر بدین معنی است که مردم بی تفاوت شده اند، اما این چنین نیست.
پس چه شرایطی مردم را دوباره به خیابان میآورد؟ مطالعه مقاطع مختلف نشان میدهد که فقط یک سناریوی مرکب میتواند خیابان را به نیروی تعیینکننده تبدیل کند: سناریوی مرگ خامنهای و عدم جانشین برای او، ادامه سگ دعواهای موجود در ارگانهای حکومتی، به ویژه اختلال در مرکز فرماندهی امنیتی، حمله قدرتهای خارجی و بحران فراگیر توازن سرکوب رژیم، نهایتاً اقدام سریع گروههای سازمانیافته جوانان برای تصرف مراکز کلیدی قدرت را میسر می نماید، در چنین وضعیتی، طبقه موسوم به «خاکستری» نیز بدون ترس به خیابان میآید و فرایند فروپاشی را تسریع می کند.
در یک کلام آینده ایران در تقابل میان «ولایت فقیه» و «نسل جوان» تعریف میشود و ولایت جعلی خمینی که ستون ایدئولوژیکی اش استمرار حاکمیت زور است؛ نسل جوان و لشگر ناراضیان، این موتور تاریخی را از کار خواهد انداخت، این نسل، برخلاف روایت رسمی، نه منفعل بلکه در حال «انتخاب لحظه مناسب» است.
نسل جوانِ بیدار و آگاه امروز ایران، در پیوندی روزافزون با فرهیختگان و در کنار جامعهٔ علمی و فرهنگی درون و بیرون کشور، به نیرویی اندیشمند و خِرد محور بدل شده است که قابلیت عبور از ساختارهای سرکوبگر و خشونت محور ولایت فقیه را بدست أورده و جایگاه شایسته خود را در ایران پیدا کرده، که هم سنگ شأن تمدنیاش باز گشت به شکوه فرهنگ ایران بزرگ را ممکن سازد.











دیدگاهتان را بنویسید