نیم‌ قرن کشتار گروگانگیری و جنگ

تلاقی دو منطق سلطه و افق یک بن‌بست تاریخی

چکیده
جنگی که از اواخر فوریه ۲۰۲۶ میان ایالات متحده، اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران آغاز شد، صرفاً یک درگیری نظامی منطقه‌ای نیست، بلکه بیانگر تقابل دو منطق ساختاری قدرت در نظام بین‌الملل است. این مقاله با اتخاذ رویکردی تحلیلی انتقادی، نشان می‌دهد که این جنگ را باید نه در قالب دوگانه‌های ساده‌ای چون «امنیت/تهدید»، بلکه به‌عنوان رویارویی دو پروژه سلطه فهم کرد: از یک سو، منطق هژمونیک قدرت‌های غربی که در پی بازتولید نظم جهانی مبتنی بر برتری سیاسی اقتصادی خود هستند؛ و از سوی دیگر، پروژه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی مبتنی بر ولایت ارتجاعی مطلقه فقیه که در پی گسترش نوعی نظم دینی سیاسی فراملی است. در نهایت، مقاله استدلال می‌کند که این تقابل، به‌جای پیروزی یکی از طرفین، در افق یک وضعیت فرسایشی و «باخت–باخت» قرار دارد.

متن
تحولات خاورمیانه در سال ۲۰۲۶ را نمی‌توان صرفاً در چارچوب یک بحران منطقه‌ای یا یک درگیری نظامی محدود تحلیل کرد. آنچه در قالب تقابل مستقیم میان ایالات متحده، اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران شکل گرفته، نشان‌دهنده ورود منطقه به مرحله‌ای از «جنگ‌های سیستمیک» است؛ جنگ‌هایی که در آن‌ها نه‌تنها دولت‌ها، بلکه الگوهای کلان قدرت، اقتصاد جهانی و نظم بین‌الملل درگیر می‌شوند. در چنین شرایطی، جنگ دیگر صرفاً بر اشغال سرزمین متمرکز نیست، بلکه بر کنترل جریان‌های حیاتی از انرژی و تجارت گرفته تا اطلاعات و روایت استوار است. همین دگرگونی در ماهیت جنگ، ما را ناگزیر می‌سازد تا از چارچوب‌های تحلیلی کلاسیک فراتر برویم و به لایه‌های عمیق‌تر این تقابل بیندیشیم.

در سطح عمیق‌تر، جنگ جاری را می‌توان به‌مثابه تلاقی دو منطق قدرت فهم کرد که هرچند در ظاهر در تقابل با یکدیگرند، اما در بنیان‌های ساختاری، شباهت‌های قابل‌توجهی دارند. از یک سو، قدرت‌های غربی، به‌ویژه ایالات متحده، در پی حفظ و بازتولید نظمی هستند که پس از جنگ سرد تثبیت شده و بر برتری سیاسی، اقتصادی و فناورانه آنان استوار است. این نظم، دیگر صرفاً از طریق اشغال مستقیم اعمال نمی‌شود، بلکه از طریق شبکه‌ای پیچیده از ابزارها از تحریم‌های اقتصادی و کنترل نظام مالی جهانی گرفته تا مداخلات نظامی محدود و مدیریت روایت‌های رسانه‌ای بازتولید می‌شود. در این چارچوب، مفهوم «امنیت» به یکی از مهم‌ترین ابزارهای گفتمانی تبدیل شده است؛ به‌گونه‌ای که بسیاری از اقدامات نظامی و سیاسی، در قالب دفاع از امنیت جهانی یا منطقه‌ای توجیه می‌شوند، حال آنکه در سطحی عمیق‌تر، هدف آن‌ها جلوگیری از شکل‌گیری یا تقویت قدرت‌هایی است که می‌توانند از چارچوب نظم هژمونیک خارج شوند.
این منطق، به‌طور ناگزیر به نوعی «استثناگرایی» می‌انجامد: قدرت‌های مسلط برای خود حق مداخله و حتی نقض قواعد را قائل‌اند، در حالی که همان رفتار را در دیگران به‌عنوان تهدید تعریف می‌کنند. بدین‌ترتیب، نظام بین‌الملل به فضایی تبدیل می‌شود که در آن، قانون و اخلاق بیش از آنکه معیار رفتار باشند، ابزارهایی در خدمت قدرت‌اند. جنگ علیه ایران نیز در این چارچوب قابل فهم است: نه صرفاً به‌عنوان واکنشی به یک تهدید مشخص، بلکه به‌مثابه تلاشی برای ارسال یک پیام ژئوپولیتیک مبنی بر اینکه خروج از نظم مسلط، هزینه‌مند و حتی غیرقابل تحمل است.
با این حال، تمرکز صرف بر نقد این منطق هژمونیک، تصویر کاملی از واقعیت به دست نمی‌دهد. در سوی دیگر این معادله، جمهوری اسلامی ایران قرار دارد که مشروعیت خود را در تقابل با «استکبار جهانی» تعریف می‌کند و خود را به‌عنوان نیرویی مقاوم در برابر سلطه معرفی می‌نماید. اما تحلیل دقیق‌تر نشان می‌دهد که این نظام نیز، در سطحی ساختاری، از منطق مشابهی پیروی می‌کند. نظریه ولایت مطلقه فقیه، به‌عنوان بنیان نظام سیاسی، تمرکز گسترده‌ای از قدرت را در یک نهاد دینی سیاسی ممکن می‌سازد و بدین‌ترتیب، امکان مشارکت واقعی و متکثر سیاسی را محدود می‌کند. در چنین ساختاری، سیاست داخلی و خارجی نه بر اساس منافع متغیر و قابل مذاکره، بلکه در چارچوب یک رسالت ایدئولوژیک تعریف می‌شود.
در این چارچوب، مفهوم «صدور انقلاب» نقش کلیدی پیدا می‌کند. این مفهوم، که در آغاز به‌عنوان شعاری انقلابی مطرح شد، به‌تدریج به یک راهبرد ژئوپولیتیک تبدیل شد که از طریق شبکه‌های نیابتی، نفوذ منطقه‌ای و مداخله در ساختارهای سیاسی دیگر کشورها دنبال می‌شود. از این منظر، سیاست خارجی جمهوری اسلامی را نمی‌توان صرفاً واکنشی به فشارهای خارجی دانست، بلکه باید آن را بخشی از یک پروژه فعال برای بازتعریف نظم منطقه‌ای در قالبی ایدئولوژیک یعنی همان روایت ولایت ارتجاعی مطلقه فقیه تلقی کرد.

در اینجا پارادوکسی بنیادین آشکار می‌شود: نظامی که خود را در برابر سلطه تعریف می‌کند، در عمل از همان منطق سلطه هرچند در مقیاسی متفاوت بهره می‌برد. این امر نشان می‌دهد که مسئله اصلی، نه صرفاً تقابل دو ایدئولوژی، بلکه اشتراک آن‌ها در ساختار قدرت است؛ ساختاری که در آن، جامعه و انسان به ابزارهایی در خدمت اهداف کلان سیاسی ت آنها قلیل می‌یابند.
تلاقی این دو منطق، به شکل‌گیری نوعی وضعیت خاص انجامیده است که می‌توان آن را «جنگ فرسایشی ساختاری» نامید. در این وضعیت، هیچ‌یک از طرفین قادر به دستیابی به پیروزی قاطع نیستند، اما در عین حال، هیچ‌یک نیز نمی‌توانند به‌سادگی از تقابل عقب‌نشینی کنند. در سطح نظامی، این امر در قالب توازن ناپایدار میان برتری تکنولوژیک غرب و ظرفیت‌های نامتقارن ایران ظاهر می‌شود؛ توازنی که به‌جای پایان دادن به جنگ، آن را به سمت طولانی شدن سوق می‌دهد. در سطح اقتصادی، اختلال در جریان انرژی و افزایش فشارهای تحریمی، هزینه‌های جنگ را برای همه بازیگران افزایش می‌دهد. در سطح دیپلماتیک نیز، اگرچه مذاکرات و میانجی‌گری‌ها ادامه دارند، اما بیشتر به ابزاری برای مدیریت بحران تبدیل شده‌اند تا راه‌حلی واقعی برای آن.

در این میان، آنچه بیش از همه غایب است، جایگاه مردم است. در هر دو روایت چه روایت امنیتی قدرت‌های غربی و چه روایت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی جامعه به‌عنوان سوژه‌ای فعال و تعیین‌کننده حضور ندارد، بلکه به‌عنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف کلان قدرت در نظر گرفته می‌شود. مردم ایران و سایر کشورهای منطقه، نه طراحان این جنگ، بلکه قربانیان آن‌اند؛ قربانیانی که باید هزینه تقابل دو پروژه سلطه را بپردازند، بدون آنکه در تعیین مسیر آن نقشی داشته باشند.
از این منظر، جنگ جاری را می‌توان نمونه‌ای از یک «دوگانه کاذب» دانست: دوگانه‌ای که در آن، انتخاب میان دو شکل متفاوت از سلطه، جایگزین امکان‌های واقعی آزادی و استقلال شده است. این وضعیت، به‌ویژه در بلندمدت، به تشدید رادیکالیسم در هر دو سوی درگیری می‌انجامد. فشارهای خارجی، به تقویت جریان‌های تندرو در داخل ایران کمک می‌کند، در حالی که ادامه بی‌ثباتی منطقه‌ای، به توجیه مداخلات بیشتر از سوی قدرت‌های جهانی منجر می‌شود. بدین‌ترتیب، چرخه‌ای از خشونت شکل می‌گیرد که در آن، هر کنش به واکنشی شدیدتر می‌انجامد و خروج از آن هرچه دشوارتر می‌شود.

در نهایت، آنچه این جنگ را از بسیاری از درگیری‌های پیشین متمایز می‌کند، نه صرفاً شدت آن، بلکه ماهیت آن است: جنگی که در آن، دو پروژه سلطه با یکدیگر برخورد می‌کنند، در حالی که هر دو، به‌گونه‌ای متفاوت، اما هم‌ساخت، در پی تحمیل نظم خود هستند. در چنین شرایطی، انتظار پیروزی قاطع یکی از طرفین، بیش از آنکه واقع‌بینانه باشد، بازتابی از همان منطق‌های ساده‌ساز است که خود بخشی از مسئله‌اند.
از این رو، افق این جنگ را باید نه در پیروزی، بلکه در بن‌بست جست‌وجو کرد بن‌بستی که در آن، هر دو طرف با محدودیت‌های ساختاری خود مواجه می‌شوند و هزینه‌های انسانی، اقتصادی و سیاسی به‌طور فزاینده‌ای افزایش می‌یابد. این همان وضعیتی است که می‌توان آن را «باخت–باخت» نامید: وضعیتی که در آن، نه هژمونی جهانی به‌طور کامل تثبیت می‌شود، نه پروژه ایدئولوژیک به پیروزی می‌رسد، و نه مردم به آزادی و امنیت دست می‌یابند.
در چنین افقی، راه‌حل را نمی‌توان در تقویت یکی از این دو منطق جست‌وجو کرد، بلکه باید در عبور هم‌زمان از هر دو آن‌ها اندیشید: عبور از امپریالیسم خارجی و عبور از اقتدارگرایی ایدئولوژیک داخلی. تنها در چنین چارچوبی است که می‌توان امکان شکل‌گیری نظمی متفاوت را تصور کرد نظمی که در آن، نه قدرت، بلکه انسان، نقطه عزیمت سیاست باشد.

نتیجه‌گیری
جنگ جاری در خاورمیانه را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک تقابل نظامی میان دولت‌ها فهمید. این جنگ، بازتابی از بحران عمیق‌تری در نظام بین‌الملل است: بحران مشروعیت، بحران هژمونی، و بحران رابطه میان قدرت و آزادی.
از یک سو، قدرت‌های جهانی با توسل به ابزارهای نظامی و اقتصادی، در پی حفظ نظمی هستند که در آن، موقعیت برتر خود را تثبیت کنند؛ و از سوی دیگر، جمهوری اسلامی با اتکا به ایدئولوژی ولایت مطلقه فقیه، تلاش می‌کند نوعی نظم بدیل را تحمیل کند. با این حال، هر دو پروژه، در یک نقطه مشترک‌اند: نادیده‌گرفتن سوژه انسانی و تقلیل جامعه به ابزاری در خدمت قدرت.
در این میان، مردم ایران و منطقه، نه بازیگران این جنگ، بلکه قربانیان آن هستند. از این‌رو، هرگونه راه‌حل پایدار، نه در پیروزی یکی از این دو منطق، بلکه در عبور از هر دو آن‌ها نهفته است: عبور از امپریالیسم خارجی و عبور از اقتدارگرایی ایدئولوژیک داخلی.
تحلیل تحولات جنگ جاری نشان می‌دهد که این منازعه وارد مرحله‌ای شده است که در آن مرزهای سنتی جنگ میان زمین، دریا و دیپلماسی به‌طور فزاینده‌ای درهم تنیده شده‌اند.
نخست، تنگه هرمز به‌عنوان قلب ژئوپلیتیک بحران، نشان می‌دهد که جنگ‌های آینده بیش از آنکه بر تصرف سرزمین متمرکز باشند، بر کنترل جریان‌های حیاتی جهانی استوار خواهند بود.
دوم، ابهام در توازن نظامی و اطلاعاتی، خطر محاسبه اشتباه و تشدید ناخواسته جنگ را افزایش داده است.
سوم، دیپلماسی، اگرچه همچنان فعال است، اما در غیاب اجماع بین‌المللی، توانایی محدودی برای مهار بحران دارد.
در نهایت، این جنگ را می‌توان نمونه‌ای از «جنگ‌های سیستمیک» دانست؛ جنگ‌هایی که نه‌تنها میان دولت‌ها، بلکه میان شبکه‌های قدرت، اقتصاد جهانی و نظم بین‌المللی در جریان‌اند. در چنین شرایطی، هرگونه خطای راهبردی می‌تواند پیامدهایی فراتر از منطقه ایجاد کند و نظام جهانی را با شوکی جدید مواجه سازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Latest Posts